عاشق محو به دلدار نمی پردازد


بلبل مست به گلزار نمی پردازد

ریسمان بازی تقلید بود پیشه عقل


عشق با سبحه و زنار نمی پردازد

هر که چون نقطه زاندیشه فرو رفت به خویش


هیچ با گردش پرگار نمی پردازد

زور بر آینه صاف نیارد صیقل


چرخ با مردم هموار نمی پردازد

کام آن کس بود از شهد سلامت شیرین


که به اقرار و به انکار نمی پردازد

خبرش نیست ز تعجیل بهاران، ورنه


گل به آرایش دستار نمی پردازد

آتشی در جگر بلبل اگر هست، چرا


این چمن را ز خس و خار نمی پردازد؟

تا به آن آینه رو راه سخن یافته است


طوطی ما به شکرزار نمی پردازد

ز اعتمادی است که کرده است به اعجاز نفس


عیسی ما که به بیمار نمی پردازد

گرم کرده است چنان بیخبری صائب را


که ز گفتار به کردار نمی پردازد